بسه بابا تند نرو ایست
  HOMEPAGE E-MAIL Archive

 

شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٦-روزبه x

 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته ی شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

  پيام هاي ديگران

  |  لينک ثابت مطلب  |   ابتداي صفحه

تست روانشناسی دختران

شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٦-روزبه x

خوب بعد از یه مدت نبودن این تست روان سناسی رو حتما توصیه می کنم بخونید و تست هاشو بزنید

شوخی نگیرید

مهمه....

آیا شما دوست پسر دارید ؟ آیا نگران احساس او نسبت به خودتون هستید ؟ دلتون می خواد ببینید اون چقدر عشق و علاقه ی واقعی و درونی نسبت به شما داره یا به چشم دیگه ای به شما نگاه می کنه ؟ ( منظورم اینه که واسه کلاس گذاشتن یا گذران وقت با شما دوست شده , خیاله بد نکنید )

 این تست رو تا آخر و به دقت بزنید و امتیازات خودتون رو جمع بزنید و در پایان از نتیجه با خبر شید واسه کنکورتون هم خوبه .

 1-  با دوست پسر خود طبق فاصله ی قانونی روی نیمکت پارک نشستید که منکرات میاد بالای سرتون

 الف) دوست پسرتون بلند می شه ومیگه : " مگه از روی نعش من رد شید بزارم زیدمو ببرید "

ب) دوست پسرتون فرار می کنه و شما هم جز فرار راه دیگه ای ندارید

ج) دوست پسرتون فریاد می کشه دست از سرم بردار بابا من زن و بچه دارم

 

2-  با دوست پسر خود در یک کافی شاپ نشستید ( مثلا طبقه ی دوم یه کافی شاپ نزدیک کلانتری  15  ) و گارسون منو رو میاره

 الف) پسره منو رو می ذاره جلوتون و می گه انتخواب کن عزیزم

ب) دوست پسرتون یواش می گه من هر جا برم پیکمو خودم حساب می کنم اینجام فقط یه لیوان آب پرتقال می خورم

ج) دوست پسرتون یه چیزی سفارش می ده که شما اسمشم نمی تونید بگید و تند تند می خوردش و به بهانه ی اینکه باید مامانشو برسونه دکتر جیم می زنه و شما می مونید و میز

 

3-  با دوست پسر خود توی ماشین نشستید که ناگهان یه  206  آلبالویی با  3  تا داف مشت و ضبط بلند میان کنارتون

 الف) پسره سرشو زیر میندازه و سرعتشو کم می کنه تا رد بشه

ب) پسره سعی میکنه بدون اینکه شما بفهمید از همون مسیری بره که اونها می رن و چنتا شیرین کاری هم می کنه

ج) در حالی که با یه دستش شما رو به زیر صندلی فشار می ده تا اونا شما رو نبینند با دست دیگه لایی می کشه

 

4-  دارید تو یه خیابون سوت و کور قدم می زنید و در مورد هوا صحبت می کنید که چنتا بچه ی شر بهتون تیکه میندازن مثلا به پسره می گن خوش به حالت

 الف) دوست پسرتون در حالی که پشت به شما ازتون محافظت می کنه شروع می کنه به دعوا کردن و کتک خوردن و زدن

ب) جوری که شما بشنوید اما اون اوباش نشنون چنتا فحش از اون خفن هاش نثارشون می کنه

ج) در حالی که نمی تونه خندشو پنهان کنه می گه راستی امرز چقدر هوا گرمه

 

5-  با خانوادتون رفتید به بازار واسه خرید که ناگهان دوست پسرتونو با خانوادش می بینید که اونهام اومدن خرید

 الف) دوست پسرتون کنترلشو از دست می ده و چنان نگاه نافذی به ضمیمه ی یک لبخند لوس و شاید یه چشمک به شما تقدیم می کنه که بدجوری تابلو می شه

ب) بدون اینکه به روی خودش بیاره سعی می کنه خانوادشو راضی کنه از همون مسیری که شما می رید حرکت کنن

ج) شما رو نمی بینه حتی وقتی واسش دست تکون می دید

 

6-  شما یه تک زنگ می زنید به گوشیش

 الف) کمتر از یک ثانیه بعد بهتون زنگ می زنه و  2-3  ساعت با هم حرف می زنید

ب) 10  دقیقه بعد از تلفن عمومی بهتون زنگ می زنه

ج) بهتون زنگ نمی زنه تا خودتون دوباره بهش زنگ بزنید ( سایلنت بوده لابد نشنیده)

 

7-  رفتید خونه ی دوست پسرتون  اون شما رو تو اتاقش تنها می ذاره تا مثلا گلاب بروتون بره دست به آب و شما از روی کنجکاوی کشوی میزشو باز می کنید و

 الف) یه فلش بک می زنید به  3  سال پیش که براش یه آدامس خریده بودید چون از اون آدامسه تا آخرین کادتون حتی نامه هاتون رو داره و حتی یه عکس که توش هنوز ابرو داشتید

ب) تو کشوش کلی خرت و پرته که هیچ ربطی به عشق نداره

ج) توی کشو کلی نامه ی عاشقانست که هیچ کدوم خط شما نیست و کلی عکس که هیچ شباهتی به شما نداره

 

8-  دوست پسرتون گوشی موبایلشو کنارتون جا می ذاره و این بهترین فرصته تا دفتر تلفن موبایلشو دید بزنید

الف) اولین نفر اسمه یه پسره که با الف شروع می شه ولی شماره ی شماست (مثلاً اباذز خان !!!)

ب) فامیلی شما سر جاش به ترتیب حروف الفباست

ج) اسم شما به وضوح دیده می شه البته بین  20  تا اسم دختر دیگه که اونهام به وضوح نوشته شدن

 

9-  روز ولنتاین هست و شما از قبل همه چی رو آماده کردید تا یه عصر دل انگیز رو با دوست پسرتون بگذرونید

 الف) همونطور که انتظار داشتید بهتون زنگ می زنه و باهاتون قرار می ذاره و سر قرار بهتون یه گل هدیه می ده و موقع خداحافظی با یه کادوی خفن غافل گیرتون می کنه.

ب) یه شاخه گل یا شکلات با یه نامه ی عاشقانه کادوی شماست

ج) وقتی بهش زنگ می زنید کاملا مشخصه که یادش رفته چه خبره امروز و وقتی از دستش ناراحتید و پشیمون می شید که کادشو بهش بدید متوجه می شید اصلا کادویی نداشته که به شما بده

 

10) برای اینکه امتحانش کنید زنگ می زنید و بهش می گید که خواستگار دارید و باید همه چی تموم شه

 الف) گریه می کنه و ... ( بقیشو نمی گم تا آبروی هر چی مرده نبرده)

ب) وقتی با ارزوی خوش بختی برات تلفونو قطع می کنه به خودش می گه حالا چه طوری دوباره مخ بزنم

ج) بعد از چند لحظه سکوت با صدای یواش می گه " الان سر کلاسم بعدا زنگ بزن" ( من موندم صدای کی بود گفت حکم گیشنیزه  )

 

............ ......... .....

 در تمام سوالات گزینه ی (الف) 5  امتیاز و گزینه ی (ب) 3  امتیاز و گزینه ی (ج) 1  امتیاز داره

............ ......... ....

 

نتیجه:

اگر امتیاز شما کمتر از  30  شده :

 دوست پسر شما اصلا شما رو دوست نداره . اگر شما هم اونو دوست ندارید خوب بهتره دیگه بهش زنگ نزنید مطمین با شید که یادش نمی افته یکی از زیدا کم شده . اما اگه خیلی بهش علاقه داریدبهتره به سراغ نزدیک ترین فالگیر , کف بین و جادوگر برید( تو تهران زیاد پیدا میشه) تا یه کم عرق مورچه رو با دم مار و چشم تمساح بده بهت تا بخوردش بدی بلکه علاقش بهت زیاد شه

 

اگر امتیاز شما بیشتر از  30  شده :

 همای سعادت روی شونه شما نشسته و دوست پسرتون خیلی دوستون داره حتی ممکنه خر شه و باهاتون ازدواج کنه ( کله قند تو دلت آب می کنن؟

 

اگر امتیاز شما دقیقا  30  شده :

  همش گزینه ی (ب) رو زدی فکر کردی زرنگی به جرم تخلف امتحانی نمی تونی دوباره امتحان بدی


  پيام هاي ديگران

  |  لينک ثابت مطلب  |   ابتداي صفحه

مزدا ۳۲۳ قرمر

سه‌شنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦-روزبه x

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود . شلواري هم که تن دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد .چند لحظه اي از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست "
- البته .
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم ". دخترک با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .
- ها ها ها ، اين که اريک کلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا کجاش شبيه کريس دبرگ .
- اِه ، من تا الان فکر مي کردم کريس دبرگ . مثل اينکه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .
دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، کمي "
- پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته .
دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و گرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد .
- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.
- نه ، تنها چيزي که ميده پول . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم .
با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد: " اِ، بروکسل چي کار داري؟ "
- دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟
دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم.
- اِ، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر؟
- فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.
پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟
- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟
- چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما .
دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .
- من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .
- همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.
دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت:
- اِي ، بد نيست . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم.
دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد.
-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .
سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .
-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .
- دايانا خانوم کيه؟ دايانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟
- نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه .
دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:
-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .
سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت :
- بفرماييد.
ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد.
- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه .
پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد.
- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم .
دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشي خوبي داري ها" قناعت کرد .
- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغره.
- خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .
- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن .
- باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .
- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .
دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب کرد . حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد . دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوارديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سر کرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزديک مي شد زنگ موبايلي که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد:
- بله؟
صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .
- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم ...
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .
- جون من قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟
- کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .
- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟
- ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ، آدرس رو بده ديگه ...
- نه ، داشتم جدول حل مي کردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ

  پيام هاي ديگران

  |  لينک ثابت مطلب  |   ابتداي صفحه

 

جمعه ۱ تیر ،۱۳۸٦-روزبه x


عنوان متن : قابل توجه تمام طرفداران نانسي اجرم

خود متن :
اين هم همون خواننده اي كه شما طرفدارشين و يا عكسش رو دسكتاپتون هست يا رو در و ديوار خونتون یا تو گوشی های موبایلاتون ایرانی هااااااااااا!!!!!!!!!!!!!
مگه ايراني نيستين؟؟؟؟ هان ؟؟؟؟؟ خون ايراني تو رگاتون جريان نداره؟؟؟؟؟ شما پارسي هستين !!!!
به نياكانتون خيانت ميكنين؟؟؟؟ آيا شما كثيف هستين؟؟؟؟ نه نه نه اشتباه نكنيد من هر گز به شما كثيف نميگم بلكه اين خواننده ي محبوبتون نانسي اجرم هست كه بهتون توهين كرده

این هم عکس خواننده ی پلید و کثیف عرب :

http://www.rivasblog.com/albums/datis/&task=view&up_id=16557

و اين هم سايت خواننده ي سگ شرف عرب :

www.nancyajram.com

وقتي وارد سايت ميشيد با اين نوشته رو به رو ميشين :

NancyAjram.com
A request from Nancy Ajram ,
 You are not allowed to enter nancy ajram official website , becos you are from Dirty country (Iran)
 So Go Away and dont try again !

LebanonDesign.com
 
معني نوشته ي داخل سايت خواننده ي منفور عرب :

شما پذيرفته شده نيستيد براي وارد شدن به سايت رسمي نانسي اجرم ، زيرا ( البته كلمه ي "‌ زيرا " رو غلط املايي دارن  )  شما از كشور كثيف ايران هستيد  !!!! بنا بر اين بيرون رفته و دوباره سعي نكنيد!!!!!!

حرف روزبه :‌ يه حسي از اون اوايل من رو از نانسي متنفر كرده بود حتي از اولين آهنگش. و حالا خرسندم كه هيچ وقت از اين خواننده  تعريف و تمجيد نكردم حتي اگه كسي داشت آهنگاش رو گوش ميداد ، ميگفتم بزن بره اعصاب نانسي رو ندارم . حالا هم از اين موضوع آگاه شدم ، به خونش تشنه ام.


  پيام هاي ديگران

  |  لينک ثابت مطلب  |   ابتداي صفحه

 

یکشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٦-روزبه x

روزبه اومد. واي چقدر دوري از نت سخته بچه ها .

خب چند تا دليل داشت كه من مدتي نت نميومدم

1-     يه سري مشكلات خانوادگي

2-     بعدش اصلا حوصله ي اومدن به نت رو نداشتم و اين رو به داداش لجبازم گفتم چون نياز به فرصت داشتم تا اون مشكلات خانوادگي رو فراموش كنم

3-     يه سري هم من درگير برنامه هاي ورزشي بودم. يعني رشته ورزشي خودم ( تكواندو )

4-     دليل بعديش هم اينه كه اكثر متناي بلاگ من بر اساس طنز تهيه ميشه تا بتونم دل مردم رو واسه لحظه اي هم شده شاد كنم. اين خيلي برام مهمه كه بتونم خنده رو لباتون بنشونم.حتي ، حتي واسه يه ثانيه.

حالا آخرین ماجرای عشق رو بخونین تا از آپ دیگه برم سر موضوعات دیگه .اُکی؟؟؟؟

ایران: کامی و پانته آ


کامی وقتی پانته آ را دید تصمیم گرفت با او حال کند ، پانته آ هم بدش نمیومد کامی و پانته آ به یک پارتی رفتند و در آنجا احساس کردند که از همدیگر خوششان می آید . کامی به پانته آ گفت که دیگر حق ندارد به چنین پارتی هایی پا بگذارد، پانته آ هم به کامی گفت که باید تمام روابطش را با تمام دوستان قبلی اش اعم از دختر و پسر به هم بزند . کامی و پانته آ سه روز بعد در یک مراسم عروسی مفصل ازدواج کردند   و سه سال بعد وقتی با همدیگر آشنا شدند ، تصمیم گرفتند از همدیگر جدا شوند ، اما با هم دوست بمانند . آن دو یک هفته بعد از هم جدا شدند و پس از جدایی بود که فهمیدند که عاشق همدیگر هستند

نتیجه گیری اخلاقی: عشق هرگز نمی میرد، ولی ممکن است هیچ وقت هم به دنیا نیاید

دوستان خوبم از این که دیر آپدیت کردم ببخشید .


  پيام هاي ديگران

  |  لينک ثابت مطلب  |   ابتداي صفحه